مقاله دکتر باستانی پاریزی در باره سده لنجان
استاد فاضل و علامه دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی قرار بود در مراسم همایش الفت با شهر سده لنجان شرکت کند اما همان طوری که در مقاله هم اورده پیری مانع شد.بزرگواری کرده اند و مقاله مفصلی در باره دوستانشان در روزنامه اطلاعات سیزدهم اردیبهشت هشتاد و هشت نوشته اند.بخشی از ان مقاله مفصل را که به سده لنجان اختصاص دارد در سایت می اوریم با این ارزو که سالهای سال سایه این مرد فرهیخته بر سر فرهنگ این مرز و بوم بماند
***************
کوه به کوه نمیرسد، ولی آدم به آدم میرسد
دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی
این یادداشت که من نوشتهام، به بهانه بزرگداشت یکی از اعضای برجسته گروه فیزیک است؛ یعنی آقای اسفندیار معتمدی، معلم و استاد اهل سده لنجان – اصفهان، و همچنین به مناسبت شصت وپنجمین سالگرد تاسیس مدرسه الفت و به منظور ارجگذاری به مقام شامخ علم، و جایگاه والای معلم، و پاسداشت شصت و پنج سال تلاش و کوشش معلمان و دانش پژوهان دبستان الفت، خاصه استاد اسفندیارمعتمدی و برادرش دکتر محمود معتمدی، متخصص ارتوپدی و استاد دانشگاه تهران، و دیگر درس خواندگان این مدرسه است که مراسمی در شهر سده دارند؛ روستای سابق که دیگر نه تنها شهر شده، بلکه بلند آوازه هم هست. و این کار به همت محمدرضا عبدانی و اعضای شورای اسلامی شهر انجام شده، و مخلص پاریزی که به دلایلی توفیق حضور در این مجلس را نمیتواند پیدا کند و این دلایل علاوه بر همه موانع که یکی هم پیری و ناتوانی است و به قول ایرج میرزا:
گر از سرچشمه تا سرتخت باشد
سفربا پای پیری سخت باشد
برای اینکه از قافله تجلیل کنندگان عقب نماند، این یادداشت را تقدیم حاضران آن محفل مینماید. به دلیل اینکه این اسفندیار معتمدی نه تنها یکی از قدیمیترین شاگردان مدرسه الفت سده لنجان است و امروزه هم یکی از مولفان کتابهای درسی و کارشناسان علوم ، بلکه او عضو فعال و وفادار این مجمع دلپذیر فیزیکیون نیز هست که هرماه یک روز، و احتمالا آخرین دوشنبه هر ماه تشکیل میشود و مخلص پاریزی نیز به علت ……………..قرب جوار و همسایگی در گوشه و کنار شهرک غرب، همقدم ایشان، در آن مجلس شرکت میکند، و در آن مجلس از محضر دوستان بزرگوار کسب فیض میکند. به همین دلیل این هدیه را به گزارشی کوتاه از احوال دوستانی که در این انجمن گرد میآیند، اختصاص میدهد
.
بسیاری از اهل فن و جوانان تحصیل کرده هنوز به خاطر دارند شبهایی را که هم مجلس ما، آقای معتمدی، در برابر تلویزیون میآمد و درسهای تازه و فنون جالب را در فیزیک برای نوجوانان و دانشآموزان، عملا نشان میداد، و آنان را برای درک مفاهیم درس پیچیده فیزیک کمک میکرد. او مقالات و کتب متعدد در رشته خود، و خصوصاً در کیفیت پیشرفت علوم و فرهنگ جدید در ایران نوشته و تالیف کرده است، و نشریات اختصاصی وزارت آموزش و پرورش سرشار از فنآوریهای اوست
حالا که آب به کرت آخر است به قول پاریزیها، دلم میخواهد از فیلمی که چند روز پیش از یک کشاورز لنجانی در تلویزیون دیدم که با بیل خود زمین کاشته شده را آب میداد، یادی بکنم. وقتی از او پرسیده شد: نمیخواهی زمین خود را بفروشی و بیایی شهر؟ پیرمرد باغبان جواب داد: پنج هزار سال است که اجداد من روی همین زمین میکارند و نان خوردهاند، مگر دیوانه ام که چنین کاری کنم؟
یادم آمد از حکایتی که از همین آقای دکتر اسفندیار معتمدی شنیدم که صد سالی پیش، حاج آقا نورالله — روحانی نامدار مقتدر اصفهان که گاهی با ظلالسلطان هم درافتادگی داشت— به علت اینکه چند حبه ملک وقف سده را زیر نظر داشت و با کدخدای ده، حاج یدالله فهیم که خود صاحب تالیفاتی است، خوب تا نمیکرد، چند تا از مومنان مرید را برای ضبط برنج فرستاده بود، قاصدها با زارعان تندی کرده بودند. کدخدا به کشاورزان گفته بود: ایستادید و بد و بیراه شنیدید؟ آنها هم با چند تا پشت بیل قاصدها را روبراه کرده بودند. حاج آقا ، کدخدا را خواسته و تهدید کرده بود که: میدهم از ده بیرونت کنند. حاجی یدالله کدخدا گفته بود: مرا بیرون میکنی؛ منی که پانصد من استخوانهای پدر جدم توی قبرستان سده خاک است؟ البته تو این را نمیتوانی بکنی؛ ولی من میتوانم به آن بیل به دستهایم بگویم که برنجها را دود ندهند؛ اما میدانم که نه تو آن کار را خواهی کرد و نه من ؛ نی زما و، نی ز تو ، بگذر از این… بچهها حرفهای بد و بیراه زده بودند و زارعین جواب دادهاند که: جزاء سیئه سئیه مثلها منتهی چون بیل بر شانه ها عربی نمیدانند، جواب سیئه را با پشت بیل دادهاند!
وقتی این داستان را شنیدم، به یاد داستان فخر رازی افتادم که کوشش داشت وحدانیت خود را با برهان خلف ثابت کند و طلبهها به زحمت قبول میکردند. تا روزی در راه سفری – که این بحث را هم برای کوتاه شدن راه ادامه میدادند- به کشاورزی رسیدند که مشغول آبیاری بود. فخر رازی که امام المشککین هم لقب داشت، از بس استدلال میکرد، به بچه طلبهها گفت: چطور است که شما با این همه مقدمات باز هم قانع نمیشوید؟ الان ببینید، من از این کشاورز سئوال میکنم و چطور ساده جواب خواهد داد که خداوند واقعاً یکی است. پس در حضور طلبهها جلو رفت و ضمن سلام و علیک خطاب به او گفت: پیرمرد، خدا چندتاست؟دهقان آهسته گفت: یکی. فخر با آرامی پرسید: پدرجان، دلیلی هم میتوانی بیاوری؟ پیرمرد زارع بی تأمل رگهای گردنش درشت شد و بیلی را کشید بالای سر و به طرف فخر حمله برد، در حالی که فریاد میزد: پدرسوخته لامذهب، دلیل هم میخواهد! فخر عقب کشید و پیش شاگردان آمد که همیشه به آنها میگفت به هزار و یک دلیل خدا یکی است، و هزارتای آنها را هم بر میشمرد. آن روز به طلبهها گفت: آری، هزار و یک دلیل هست، و این دلیل هزار و یکمی از همه قویتر است. عقلای قوم بعدها، این دلیل را- که قبول تعبدی باشد – به عنوان دلیل بیل ثبت کردند. (حماسه کویر، چاپ چهارم، ص ۷۶۵(.
در این مقاله من با یک تیر، سه نشان زدم: هم بزرگداشت معلم، هم مجلس مدرسه لنجان، و هم کشاورزان لنجان. تنها میماند گله معلمان تاریخ که خواهند گفت: این آدم نان تاریخ را میخورد و به قول کرمانیها چرخو برای ملا فتحالله میریسد! این حرف درست است؛ ولی حقیقت آن است که معلمان تاریخ روزی میخواهند به طول و عرض روز قیامت که هزار سال و بیشتر است
!
همه اینها بهانه بود برای یادآوری روز معلم ولاغیر. از پاریز به من گفته بودند که مراسمی برای تحصیل کردههای مدرسه قدیم پاریز دارند، شما هم بیایید. البته من به عللی که گفتم، نمیتوانستم بروم؛ ولی پرسیدم: چند تا دعوت کردهاید؟ جواب دادند: صد و چند نفر قبول کردهاند و همین حدودها هم گفتهاند که معذورند و نمیآیند، و همه اینها مهندس و دکتر و متخصص فنی و مکانیک و سرتیپ و سرلشکر هستند و اصلا معدن مس سرچشمه روی شاخ آنها میچرخد. این بود که اعتقاد من به معجزه دهات بیشتر و بیشتر شد – از آنچه در حماسه کویر آورده بودم.
آری، باید مدرسه چهارکلاسه آشتیان میرزا عباس، پسر حمامی دهکده را به کلاس بکشاند، آری، مدرسه آشتیان نه دانشگاه آزاد آن – که امروز جمعیت شاگردان آن از جمعیت خود آشتیان بیشتر شده است. آری، باید مدرسه آشتیان، پسر حمامی ده را به تهران بفرستد، تا روزی نام عباس اقبال آشتیانی موجب فخر و مباهات دانشگاه تهران بشود. یک وقت در جشن هفتادمین سال دانشگاه، من مطلبی گفته بودم که در اطلاعات هم چاپ شده بود و آن این بود که… هنوز هم به فضیلت مدارس چهار پنج کلاسه دهات اعتقاد دارم و یک ذره از اعتقاد نگارنده کاسته نشده است که باید مدرسه چهار کلاسه هشترود و بشرویه و تون و ندوشن و گرگان و آشتیان و گلیزور و مروست رو به راه باشد تا روزی دانشگاه تهران بتواند به خاطر دکتر هشترودی و فروزانفر و فاضل و اقبال و محمد خان قزوینی و دکتر مروستی و امثال آن سر فخر به آسمان بساید.. (اطلاعات، یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۳ ش/ ۹ ژانویه ۲۰۰۵ م. و همچنین: هواخوری باغ، ص ۳۵۸
).
اضافه کنم که اگر مدرسه چهار کلاسه کدکن و دولتآباد و هنجن نبود، امروز بسیاری از کرسیهای دانشگاههای ایران خالی میماند و اگر هم خالی نمیماند، باری، استاد بیجانشین ما اغلب از همان مدارساند نه از البرز و نه از جم و نه از امثال آنها. امثال ما هم که نان استادی را میخوریم، حکایت همان ضرب المثل روستائیان دهات پاریز هستیم که میگوید: … از دولت سر گندم، خور و موتکیها هم آب میخورند!

خوراک سایت مردمی سده لنجان
یک نظر بگذارید